
برای شنیدن توضیحات و صدای دکتر سروش در یوتیوب اینجا کلیک کنید
خاطراتي را مي گويم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بوديم. راه افتاديم و به منزلي که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتيم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسيار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده، لباس هاي مشکي پوشيده بودند و کنار ديوار ايستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقي شديم وآنها تختخوابي را که مرحوم دکتر بر آن خوابيده بود به ما نشان دادند. گفتند تا ديرگاه با ما نشسته بود و سخن مي گفت. تازه هم از راه رسيده بود و علي رغم خستگي، نشست و نشست و چاي خورد و تعريف کرد و سخن گفت و سيگار کشيد و ... تا نزديک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و براي استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد. هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بيايد و در صبحانه با آن ها شرکت کند. مي گفتند که نيامد و دير کرد. صدا کرديم. جواب نيامد. به اتاق او رفتيم. گفتند همين که وارد اتاق شديم، ديديم که دکتر با صورت به زمين افتاده است. حتي به ما آن نقطه اي از موکت اتاق را که آثار ساييدن بيني دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامي که او مي خواسته از تخت پايين بيايد، قلبش درد گرفته و دست روي قلب گذاشته و ديگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمين افتاده است.
به هر حال با ديدن اين وضع بلا فاصله آمبولانسي خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا ئم حياتي مرحوم دکتر را معاينه کرده بودند و گفته بودند که 15 دقيقه است ايشان فوت کرده، درعين حال به سرعت او را به بيمارستان ساوت همپتن رسانده بودند. ما هم به بيمارستان رفتيم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمي دادند. من کارت دانشجويي ام همراهم بود و چون روي آن نوشته بودند دکتر فلا ني، آنها تصور کردند من طبيبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شديم. در آن جا دو کشو بود. اولي را کشيدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند. اما در کشوي اول، جنازه يک زن بود. کشوي بعدي را کشيدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسيار بسيار آرام خوابيده بود. من حقيقتا کمتر چهره آرامي را، اين چنين ديده بودم. موهاي سرش تا روي شانه هايش ريخته بود و فوق العاده آرام خوابيده بود. آقاي ميناچي که همراه ما بود، جلو رفت و به دليل اينکه وکيل بود و با پاره اي از امور آشنايي داشت، کمي کوشيد تا با دقت نگاه کند و ببيند که آيا زخمي يا آثار ضربه اي يا چيزي بر روي بدن دکتر ديده مي شود يا خير؟ که حقيقتا نبود. خيلي چهره معمولي اي داشت، اصلا گرفته نبود، در هم نبود، چشم هايش بر هم بود و در يک خواب ناز ابدي فرو رفته بود.
بيرون آمديم و به لندن بازگشتيم و دوستان ديگر را خبر کرديم. به هر حال مقدمات برگزاري مراسم ترحيم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنيا - چنان که گفتم - همه با خبر شدند و يکي پس از ديگري، از اين جا و آن جا دررسيدند. در آن ايام، لندن، ايام بسيار شلوغي را پشت سر مي گذاشت و همه کساني که در آن وقت نامي داشتند و از مخالفان به نام رژيم شاه بودند، اين جا گرد آمدند. در همين اثنا، جناب آقاي شبستري هم که امام مسجد هامبورگ بودند، بدون خبر از اين که چنين اتفاقي افتاده است به منزل يکي از دوستان که بقيه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند. ايشان به من مي گفت وقتي آمدم، ديدم همه چهره ها گرفته است; من خبر نداشتم که چه اتفاقي افتاده است ولي پا به مجلس که گذاشتم، ديدم مجلس غيرمتعارفي است. وقتي به ايشان گفتند که مرحوم شريعتي از دنيا رفته است، به طوري بسيار طبيعي، آهي از نهاد برکشيد و گفت: عجب! دکتر شريعتي هم به تاريخ پيوست و حقيقتا به تاريخ پيوسته بود. به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در اين جا يعني در "امام باره"، غسل داده نشد بلکه در يکي از مساجد لندن که مسجدي کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسال خانه اي داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقاي شبستري متعهد تغسيل و تکفين ايشان بوديم; يعني در واقع، دوستان از آقاي شبستري خواسته بودند و ايشان هم به من گفت که بيا تا با هم اين کار را انجام بدهيم، البته دو نفر ديگر هم به ما پيوستند: آقاي دکتر ابراهيم يزدي و آقاي صادق قطب زاده. اين چهار نفر بوديم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. ديگر جسد دکتر سالم نبود، سرتاپاي او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه برداري شده بود و بررسي هاي طبي بسيار جدي اي صورت گرفته بود. بيمارستان ساوت همپتن، يک گزارش مفصل طبي در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود چيز مشکوکي ديده نشده است و مرگ او مثلا بر اثر به قتل رسيدن، دسيسه، زهر، دشنه و چيزي از اين قبيل نبوده و به نظر مي آيد که به مرگ طبيعي از دنيا رفته است; مرگ طبيعي يعني با سکته. اتفاقا همان روزي که به ساوت همپتن رفته بوديم و براي اولين بار با جاي خالي مرحوم شريعتي روبه رو شديم و بعدا به بيمارستان رفتيم، در همان اتاقي که مرحوم دکتر خوابيده بود، سطلي بود که شايد در آن، نزديک به 40 تا ته سيگار بود يعني در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زيادي سيگار کشيده بود. طبيبان مجلس ما بهتر از من مي دانند که در حالت عصبي شديد و با آن فشاري که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنين رخدادي وجود داشته است، خصوصا اين که شب قبل از حادثه مرحوم شريعتي به فرودگاه هيثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بيايند، همه مسافران آمده بودند الا دختران او. دوست ما نقل مي کرد که فوق العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفني به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته اند و به طرف هواپيما رفته اند. وقتي دخترها نيامده بودند، او شديدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حيله اي در کار بوده و به نام سوار شدن هواپيما، دخترک ها را هدايت کرده اند و به جاي ديگري برده اند و مثلا آنها را گروگان گرفته اند يا زندان انداخته اند. همه اين فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق العاده درپيچيده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند. اين فشارها بوده و بعد هم اين همه سيگار مصرف شده بود که من گمان مي کنم به بهترين وجهي مي تواند علت يک سکته قلبي ناگهاني را توضيح بدهد.
عبالکریم سروش- 1382
برچسبها: عبدالکریم سروش, علی شریعتی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 17:9 توسط روشنفکر |
باز اندیشی هویت اسلام شیعی - محسن کدیور...
ما را در سایت باز اندیشی هویت اسلام شیعی - محسن کدیور دنبال میکنید
برچسب: چگونگی,درگذشت,مرحوم,شریعتی,روایت,عبدالکریم,سروش,
نویسنده:
بازدید: 182
تاريخ: دوشنبه
30 مرداد
1396 ساعت: 5:20